سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
هر چی تو فکرته


























هر چی تو فکرته


مقدمه:سلام دوستان.حالتون خوبه.برای یکی دو ماه از این جا میرم.نظرتونو در مورد این جمله بدونم خوش حال میشم.امید وارم وقتی برگشتم منو یادتون مونده باشه.خدا حافظ .


 


عاشقی کار هر کسی نیست.قدرتمند ترین و شجاع ترین انسان های دنیا گاهی جرات نمی کنند عاشق شوند.عاشقی توپ و تفنگ و نیزه و شمشیر نمی خواهد.عاشقی یک دل صاف و ساده می خواهد و بس............................................................


 



 


نوشته شده در جمعه 21/11/90ساعت 5:44 عصر توسط *محمد* نظرات ( ) |

مقدمه:سلام دوستان حالتون خوبه.اگه نظرتونو در مورد جمله ای که نوشتم بدونم خوشحال میشم.


 


نقطه ی اوج کار عشق در این است که عاشق و معشوق کنار هم بنشینن و از احساس درونشون و حرف های دلشون بهم دیگه بگن.با این که کنارم نیستی و نمی دانی که عاشقت شدم ولی می گویم که دوست دارم ای عشق من و برایم یک لحظه تصور این دنیا بدون تو مرا به سوی نابودی می کشاند.


 


 کاغذ دیواری عاشقانه (11)


نوشته شده در پنج شنبه 20/11/90ساعت 8:18 عصر توسط *محمد* نظرات ( ) |

مقدمه:سلام دوستان حالتون خوبه.اگه نظرتونو در مورد جمله ای که دوستم نوشته بگین خوشحال میشم.ممنون.


دیگر مشتاق تو نیستم آتشی که در درونم می گداخت خاموش شد عشقی که خود را در پرده ریا پنهان کرده بود و آزارم میداد دیگر در من دردی پدید نمی اورد دیگر به من کینه ای نمیدهد دیگر وقتی تو را میبینم و نامت را میشنوم گونه هایم به گرمی اتش در نمی اید دیگر نگاه دو چشمانت دلم را به تپش نمی اندازد حالا وقتی به خواب میروم تو را نمیبینم دیگر رویای نیمه شبم راترک گفته ای دیگر دلم در ارزوی وصل تو نمیتپد دیگر وقتی در کنارمی شادی مستانه احساس نمی کنم و وقتی هم از برم دور میشوی خود را در غمی جان کاه نمی یابم اکنون می توانم از زیبایی تو به ارامی در دلم صحبت کنم یاد غم های گذشته باشم و رنجی نبرم حالا دیگر بهتر از همیشه میتوانم عاشق تو باشم میتوانم زیبایی های تو را ان طوری که هستی ببینم


 



نوشته شده در چهارشنبه 19/11/90ساعت 8:36 عصر توسط *محمد* نظرات ( ) |

مقدمه:سلام دوستان حالتون خوبه.این چند تا جمله رو توی پیام رسون نوشته بودم گفتم اینجا هم بذارم.....از خودمه جمله ها.ممنون میشم نظر بدین.....


 


پای دلم شکسته ......ویلچر احساستو میتونی بهم قرض بدی....


 


تو در تنهایی خود بودی و من برایت قلب مهربانم را هدیه دادم.....وتو به جای ان که قلبم را در صندوق قلبت نگه داری با ان بازی کردی و وقتی چیز بهتری گیرت امد....ان را زیر پاییت له کردی..


 


رفتی..........برو.. به سلامت ...رسم دنیا در این روزها همین است..من به دنبال تو و تو به دنبال یکی دیگر....ولی همش به این فکر میکنم که وقتی همه به دنبال یکدیگر هستند چرا کسی به دنبال من نیست...


 



 


نوشته شده در سه شنبه 18/11/90ساعت 7:0 عصر توسط *محمد* نظرات ( ) |

مقدمه:سلام دوستان حالتون خوبه.نظرتون در مورد جمله ای که نوشتم چیه.............


 


من و تو ره گذری بودیم که مدتی پا به پای هم ره سپردیم و انگاه هر یک در غبار گم شدیم و دیگر از ان هم نوائیها و ان زمزمه ها که با خواب و خیال توام بود چیزی نمانده جز این تفکرات سرابی بیش نیست و این تنها توشه ما از عمری همسفری عاشقانه بود.



نوشته شده در دوشنبه 17/11/90ساعت 5:7 عصر توسط *محمد* نظرات ( ) |

سلام دوستان حالتون خوبه.نظرتونو در مورد جمله ای که نوشتم بهم بگین خوشحال میشم.


 


یه وقتایی اینقدر در خلوتمون بسر میبریم و بیتفاوت به اطرافیانمون میگذرونیم و میریم غافل از این که چتریو که بالای سرمون گرفتیم پاره است و نفهمیدیم حالا که به مقصد نهایی رسیدیم میبینیم که از باران دروغ اشباع شدیم نه توانایی ادامه راه و داریم و نه تحمل این همه دروغ


 



نوشته شده در شنبه 15/11/90ساعت 5:36 عصر توسط *محمد* نظرات ( ) |

مقدمه:سلام دوستان این جمله رو یکی از دوستانم نوشته خوشحال میشم نظرتونو در مورد این جمله بگین.ممنون


 


قلب ها مثل شیشه اند هر چی بیشتر شکسته بشن خورد تر و تیز تر میشن حالا اگه بیرحمی پیدا بشه و اونو بار ها بشکنه اون خاک میشه و خاک هم سر تر از اونی هست که کسی رو دوست داشته باشه



نوشته شده در پنج شنبه 13/11/90ساعت 2:33 عصر توسط *محمد* نظرات ( ) |

مقدمه:سلام دوستان حالتون خوبه.همه جمله های این وبلاگ توسط خودم نوشته شده ولی تا حالا داستانی ننوشته بودم.این اولین داستان کوتاه من هستش که قسمتی ها از ان واقعیت و قسمت هایی برگرفته از خیالات است.منتظر نظراتتون هستم اما صادقانه نه دل خوش کنی.ویرایش این داستان به وسیله ی نی نی زهرا صورت گرفته.که از نی نی هم در این جا تشکر میکنم.


امتحانات تمام شده بودو حالا علی میتوانست راحت به گشت و گذار بپردازد...علی پسر 16 ساله ی احساساتی بود و به چیز هایی معتقد بود... که باعث میشد نگاهش را از نامحرم بدزدد.... روز های گرم تابستان بود و علی در حال رفتن به فروشگاه پدرش بود.... دخترکی چادر به سر از خیابان میگذشت... نگاه علی ناخوداگاه به چهره ی دختر افتاد.... دختری با چهره ی معصوم و زیبا... علی بدون توجه به دختر به راهش ادامه داد....
موقع برگشت از فروشگاه دوباره ان دخترک را دید... روزها با سرعت میگذشتند و علی دیگر به دیدن چهره ی اشنای دختر عادت کرده بود.... تابستان تمام شد و فصل رفتن به مدرسه بود....علی از در خانه که خارج شد...چشمش به چهره ی اشنایی در ان طرف خیابان افتاد.... لبخندی بر لبش نشست...خودش هم نمیدانست چرا از دیدن دخترک خوشحال شده.... دیگر هر روز موقع مدرسه رفتن دخترک را که از خانه بیرون می امد تا با ماشین پدرش به مدرسه برود میدید....و هر روز از ان دختر برای مادرش حرف میزد....روزها پشت سر هم گذشتو علی سرباز شد..... و باید دوران سربازیش را در شهری دیگر میگذراند.... دلش برای دیدن چهره دخترک تنگ شده بود.... علی تا به حال عشق را تجربه نکرده بود...و نمیدانست چیزی که در وجودش از سالها پیش ریشه گرفته بزرگترین حس در دنیاست.. ....مادر علی از فرصت استفاده کرد... و حلقه ای به دختر داد و صحبتهای اولیه را کرد... و به علی چیزی نگفت تا او را غافلگیر کند.... سربازی علی تمام شد...و علی در حال باز گشت به خانه بود....در دلش ارزو میکرد تا دختر را باز هم ببیند...و دید...دوباره ان چهره ی معصوم در قاب مشکی چادر..... درخشش حلقه ای در دست دختر چشمش را خیره کرد...قلبش به شدت میتپید... و ناخوداگاه روی زمین افتاد.... دختر با کمک مردم او را به بیمارستان رساندند...اما جواب ایست قلبی علی بود....سالها گذشت...خواستگار های زیادی در خانه دختر را زدند اما دختر به هیچ کدام جواب نداد.... و هیچ وقت نتوانست نگاه های علی را فراموش کند ...



نوشته شده در سه شنبه 4/11/90ساعت 6:10 عصر توسط *محمد* نظرات ( ) |

تنها مانده ام ..غریب..شکسته..افسرده..خاموش..وقتی در عشق من نسبت به خود شک کردی دنیا برایم تیره و تار گشت. وقتی تو را میدیدم ان قدر خوشحال میشدم نمیتوانستم احساساتم را بروز دهم .تو فکر کردی من چیزی از عشق و عاشقی نمیدانم و رفتی ..با این که رفته ای هنوز هم شب ها خاطراتمان را را مرور میکنم هنوز هم شب ها به یاد تو میخوابم.هنوز هم روی قول خود هستم..نمیذارم کسی جز خودت وارم قلبم شود....کلید قلبم در دست توست یاد تو بار دیگر باز میکنی ان را یا بسته می ماند تا روز مرگم.بیا باز کن در قلبم را دستی به رویش بکش.تار عنکبوت بسته.به امید برگشتنت و در کنار هم بودنمان...............



نوشته شده در شنبه 1/11/90ساعت 5:57 عصر توسط *محمد* نظرات ( ) |

مقدمه:اگه میخوای نظر بدی بخونش.....................


بر سر راه دلت نشسته بودم


تا وقتی میخواهی از ان راه رد شوی مرا بینی


ولی حیف وقتی میخواستی رد شوی شب بود


مرا در تاریکی شب ندیدی و رد شدی


1 عاشقانه ترین عکس های اسفند89


نوشته شده در پنج شنبه 22/10/90ساعت 1:27 عصر توسط *محمد* نظرات ( ) |


Design By : Pichak